خب به بعضی ها گفته بودم شب یلدا دعوت نشدم ... اما کلی برام شکلک اذیت فرستادن عموم ... داشت دلشو خنک میکرد ... کل دیشب بیدار بودم حالم هم خوب نبود ... اما انتقام نمیشه بیخیال شد ... کلی اطلاعات از بابام گرفتم .. صبح دیدم عموم پیام داده شب یلدا از ساعت ۶ تا ۱۰ دعوت هستی خونه اقاجون مهمون من .... اصلا خوشحال نشدم فضولی داشتم میمردم .. چرا ساعت ۱۰ ... بقیه شب کجا هستن ... یه خبرهایی هستش ... به هر کس هم پیام دادم خبری نداشت .. مساله جدی شده .. صبح راه افتادم خونه بابام ... چیزی نمیدونست .... سر کوچه پسر عمو کوچیکه دیدم ۲ تومن بهش دادم گفتم چی شنیدی بگو ... گفت ۵ تومن میخوام .... نمیدونم این از کجا یاد گرفته باج بگیره ... دلم میخواست یه فصل کتکش بزنم ... ولی فعلا احتیاجش داشتم ... گفت اخر شب پارتی گرفتن ... عموو گرفته گفتم کجا گفت نمیدونم ... پس شب پارتی دارن ... اه خدای من منو دعوت نکردن ..... توی دلم گفتم کوفتتون میکنم ..... رفتم خونه بابا بزرگم ... گفت شب یلدا بیا گفتم حتما میام .. گفتن ما دارو میخوریم ساعت ۱۰ میخوابیم .... گفتم باشه ... رفتم جای دارو که مال فردا شب هستش عوض کردم به جای قرص ارامبخش خواب ... ژلیفین .. ایبو پروفین گذاشتم ... خدا کنه کسی نبینه .... بعد نشستم فکر کردم اگر اینا پارتی دارند ... وسایل هاشون کجا قایم کردن .... یه نردبون پوسیده پیدا کردم ... پشت خون
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
السلام علیک یاحضرت ماه ... کریم السجایاد...جمیل الشیم ...نبی البرایا...شفیح الامم ...امام رسل ..پیشوای سبیل .. امین خدا ... مــــــــحمد امــــــین .سلام بر تو ای پیامبر خوبـــی ها.....ای پیام رســان حق .... ای عزیز تــــرین خلق خدا ..
نوشته ان ای عزیز به مکتب نـــرفته ای .... اما چـــنان خط نوشته ای بـــه قلم گشیدی که از معـــراجت تا اســـمان هفتم به پـــرواز در امد ...افرینشی به ما هـــدیه دادی که اسرار زمین هستی در ان مـــــوج میزند ..... عید یعنی انســـــانی نو شـــویم ... از خـــدا ارزوهای قشنگ بخواهیم ..خدا خدا خدا خدای بی همتاا ...خدای که محمد (ص) و اخرین معجزه بشر را هدیه داد .. پیامبر ای کاش باز هم معجزه میفرســـتادی ... میخواهم از تو بگــــویم بنویسم .. ولــــی میبینم ایـــن قلم چیزی نمیداند ... شــــرمنده ام که تو را انــــدک میشناسم ...نمیتوانم تـــوصیفت کنم .. توصیف کردن شما لیاقت میخواد ..ومن....میدانم معجزه ات را برایمان یادگار گذاشتی .. میدانی با معجزه ات چه میکنیم ...بدرقه مسافر ..باز کـــردن سر سفـــره هفت سین ..خـــانه نو میرویم با خود میبریم ... باورت میشود حتی اگر کتابت را بخوانیم فقط خـــتم نـــام دارد .. معنـــی پیامت را نمیدانیم ...معنی رسالت را نمیدانیم ...ای عزیز مهربان ما راه را گم کــــرده ایم ..خجالت میگشم از بی راهه رفتن ... اخر میگویم مسلــــــمانی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
یادمه نسبتا بچه بودم .. از کار گشاورزی متنفر بودم .. هنوز هم تنفر دارم ... بالای یه پل چوبی مینشستم بابا مامانمو تماشا میکردم ... با اینکه فقط نگاه میکردم سر تا پا خودمو گلی میکردم ... عاشق درست کردن خونه با گل ...لیوان ..قاشق ...میزاشتم کنار افتاب خشک بشه ... صبح ها ساعت ۷ کارگر ها شروع میکردن به کار ... ساعت ۱۰ صبحانه بود ... سالت ۱ نهار ... مادرم یه روز نهار فسنجون درست کرده بود .. با کلی برنج ... قشنگ برام بسته بندی کرد بهم گفت این غذا ببر سر شالی بده به خالت ... گفتم باشه ... غذا برداشتم راه افتادم ... همیشه از شونه کردن مو فراری بودم ... موهام از بس بلند بود می رفت زیر پاهام ... رسیدم سر شالی ... خالمو صدا کردم ... اومد غذا گرفت ... بهم گفت همراهم بیا ... ان زمان هم اصلا از حیوانات داخل اب شالی نمیترسیدم ... خالم همش غرِغر میزد .. چرا موهام اشفته هستس ... من هیچی نمیگفتم ... بیشتر موهامو داخل اب سالی می انداختم ... فکر کنم ۷ خانم بودن در حال شالی کاری ... منو یددن گفتن این دختر بزرگش هستش ... بعد بهم گفت چرا غذا درست نمیکنی ... چرا به مادرت کمک نمیکنی .. گفتم بلد نیستم ... گفت تقصیر مادرته هیچی بهت یاد نداده ... روسریت کجاست ... برو قیچی بیار موهاتو ببندم ... بعد بهم گفت بیا من بهت یاد بدم کار کردن ... رفتم داخل سالی ... میخواست طریقه شالی زدن بهم یاد بده .. گفت بر
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
رفتم یکی را صدا کردم جوابم را داد ......اما بی حوصله بود ..... کم طاقت بود رفت .....
او مرا با نوشتن اشنا کرد رفت ...... او قلم را به دستانم گذاشت رفت ......
حالا مانده ام چه صدایش کنم ..... که لایقش باشد....
مانده ام کجای قلبم بگذارمش که فراموش نشود ......
من که لحظه ها را فدا میکنم ..... و او که انها را میشمارد نثارم میکند ......
دلم برایش دیگر دارد سنگ میشود .....
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی
برچسب:
نویسنده: میلاد شریفی